• info@abancenter.ir
    • 03132240867

  •    | 1398/05/29 |

احساس گناه همراه همیشگی من است چرا که هیچ وقت نتوانستم برای مادرم کاری بکنم. همیشه او را از خودم ناراضی می دیدم. بسیار سخت گیر بود و عیب جو. برایش کودکی نادان بودم که مدام باید کنترل شود. سرزنش ها و تحقیرهایش همیشه نثارم می شد. اما من سرتاپا نیازمند وجودش بودم. عشق و توجهش برای من با رنج و تحقیر گره خورده بود. نمی توانستم از او متنفر باشم. هر لحظه برای از دست دادن توجهات تحقیر آمیزش دلم می لرزید.

او هیچ گاه خوبی هایم را نمی دید. اما خطا ها و کارشکنی هایم بود که توجه و سرزنشش را بر می انگیخت و من برای لحظاتی از این دیده شدن سیراب می شدم. عشق برایم هم معنی سلطه گری و تحقیر شد. باید برایش می جنگیدم. باید سر سپرده اش می شدم و خودم را در معرض تحقیر و آزارش قرار می دادم به امید آنکه روزی پاداشی نصیبم شود. احساس ارزشمندی من با درد و رنج گره خورده است.

مازوخیسم و جستجوی عشق
یکی دو سالی است که وارد رابطه عاطفی شدم. خودم را فدای رابطه کردم. تحقیر ها و و بی اعتنایی ها که با روان من عجین بودند، را جایگزین عشق کردم و سرسپرده اش شدم. تمام انرژی و توانم را صرفش کردم. هر وقت من را نیاز داشت در کنارش حاضر شدم. هر خواسته ای را که داشت برآورده ساختم. خودم را خاک کردم تا که سیراب شوم از عشق او. اما هر چه که می گذشت نا مهربانی و بی توجهی اش شدت می گرفت. من گنهکار تیره روزی ام که لیاقت چیزی جز تحقیر و سرزنش شدن ها ندارد؛ تا که برای لحظه ای تسلای گناهکاری ام شوند. اما یک شب ناگهان دیدم که رهایم کرد. زیر پایم خالی شد.

در سوگ خود
از صرف این همه انرژی و توان برای حفظ او، درونم را پیرزنی فرتوت و بی رمق دیدم که چیز زیادی از وجودش باقی نمانده است. من که در پی این فقدان می سوختم روی به رواندرمانی آوردم. در شروع جلسات پر بودم از غم از دست دادن و سوگوار و بیچاره ی رابطه از دست رفته. اما رفته رفته دیدم آنکه باید برایش سوگوار می بودم خودم بودم. آنکه نباید از دستش می دادم و از دست رفته بود خودم بودم. از وقتی خودم را دیدم و درآغوش کشیدم، عشقی که هیچ وقت طعمش را نچشیده بودم مزه مزه کردم و وجودم را سیرابش ساختم.

ویژگی های مازوخیسم
اصطلاح مازوخیسم در آغاز به روانشناسی جنسی اشاره داشت که طی آن، لذت جنسی از طریق درد یا تحقیر بدست می آید. اما یک شخصیت مازوخیستیک ممکن است در خیال پردازی ها و یا اعمال جنسی اش در برگیرنده ی درون مایه های مازوخیسم نباشد. شخصیت مازوخیستیک دایما خودش را در معرض رنج کشیدن های دائمی می بیند. فردی که با این مشکل دست به گریبان است و خود را در چرخه های تکرار شونده تحقیر و آزار می بیند، مازوخیسم او، رد پایی از فردی آزارگر و سادیستیک و در عین حال مهم در دوران کودکی اش است. مراقبی که حیات کودک به وجودش گره خورده است. اما بسیار آزارگر و تحقیر گر است.

مازوخیسم و امید واهی پاداش
مازوخیسم
کودک به دلیل نیاز حیاتی اش به مراقب آزارگر، راهی به جز تسلیم و سرسپردگی ندارد و آنچه که مراقبش تحمیل می کند را به عنوان عشق می شناسد. او نمی تواند از آزار مراقبش خشمگین شود بلکه در برابر هر ضربه ای فداکار تر می شود. رنج بردن برایش فضیلت اخلاقی می شود و او را لایق عشق ورزی می کند. امید واهی ای دارد که روزی از این رنج و فداکاری پاداش ببیند. اما در واقعیت این آرزوی پاداش محقق نمی شود و الگوی رنج درونی شده دائما تکرار می شود.

مانند دختری که ناخواسته بود. در فقر بزرگ شد و توسط مادرش مورد بدرفتاری قرار می گرفت. او از احساس سنگین گناهی عمیقا رنج می برد که هیچ کاری برای مادرش نتوانسته انجام دهد. در بزرگسالی زنی جذاب و زیبا بود که شخصی ثروتمند و مهربان عاشقش شد، با او ازدواج کرد و زندگی مرفهی برایش فراهم آورد. اما او نمی توانست از زندگی اش لذت برد. در افسردگی و اضطراب دائمی سرگردان بود و شادی و عشق همسرش را از هر طریقی خنثی می ساخت. او خود را در قالب کودکی ناخواسته و نفرت انگیز می دید و همسرش را به بازی کردن درنقش مادر تنبیه گر و نفرت انگیزش سوق می داد.

مازوخیسم و خیال لایق عشق شدن
مازوخیسم ، تنبیه را فرا می خواند. با خودسری ها و سرزنشگری ها این پیام را سر می دهد که:

من را تنبیه کن و یاری ام کن تا که خوب باشم. تا من به وسیله ی تو دوست داشته شوم و لایق عشق شوم.

یا او خودش را تنبیه می کند که:

نگاه کن، من خودم را تنبیه می کنم؛ نیازی نیست تو بیش از این مرا تنبیه کنی. تو می توانی دوباره مرا دوست داشته باشی و بیشتر به من عشق بورزی. زیرا که من در رنج دادن خودم بسیار خوبم.

پس نیاز به تنبیه یا خود تنبیهی یک دعوت برای محبت است. البته می تواند نوعی انتقام جویی نیز باشد.

من با شکست و تنبیه خودم تو را متاسف خواهم ساخت. من نیاز شدیدی به عشق تو دارم پس محقم که تو را تنبیه و متاسف کنم.

شخصیت مازوخیست که خود را تسلیم و سرسپرده والدین آزارگرش ساخته است. خود را دوست نداشتنی و بی ارزش می بیند. همان طور که احساس می کند والدینش از او خواسته اند که اینگونه باشد. او ممکن است هوش و استعدادها و ویژگی های خوبش را انکار کند و خود را از لذت و خوشبختی محروم سازد. او که در طول زندگی اش به سختی در تلاش و تقلای این بوده است که توسط افراد مهم زندگی اش که از آنها در رنج بوده است پذیرفته شود، احساس می کند که باید قربانی شود تا جهان با وجود او آشتی کند.

مازوخیسم و درمان
اما بیش از انکه آشتی دنیا با او راهگشا باشد، آشتی خودش با خودش التیام بخش درون پر درد و رنج اوست. درمان او مشفقانه به آغوش کشیدن خویش است. عشقی را که سال ها ملتمسانه از بیرون در طلبش بوده است از درونش بجوید. راهگشای او بیدار شدن احساس خشم و نفرتش است، مراقب مشفق و مهربان درونی، برای حفاظت از خود در برابر تحقیر ها و بی اعتنایی های افراد مهم زندگی اش تا خط بطلانی بکشد بر هر ستم و تحقیری که بر خود روا داشته است.

منبع:On Some Psychodynamics of Masochism

 نویسنده : طاهره فقیهی،کلینیک روان‌شناسی آگاه